داستانک : بیزینس با دختر آدامس فروش

داستان کوتاه : بیزینس با دختر آدامس فروش - محمد حسین تقوایی زحمتکش

دخترک به مرد اصرار می کرد:

– آقا دویست تومان که دارین،دو تا آدامس شیک بخرین، بچه هاتون خوشحال میشن، ببنید مهر استاندارد داره!

مرد، بی توجه به حرفهای دختر آدامس فروش، همچنان در کنار بی بی زهرا، کتابها  را ورق می زد…

مرد استاد دانشگاه بود، این را بی بی زهرا بعدها گفت، اصرار کودک پایان نداشت و بی توجهی مرد ادامه داشت.

استاد، کتابهایش را برداشت.

خواست دست کودک را از پالتو خود جدا کنه.

ناخواسته ضربه محکم به کودک آدامس فروش زد.

دخترک به گوشه پیاده رو افتاد….

مرد بی توجه به دختر آدامس فروش رفت.

بی آنکه بغض کودک معصوم را ببیند آرام رفت….

 

به طرفش دویدم، از کیف دستیم اسکناس های هزار تومانی برداشتم،

بیست هزار تومان بیشتر نداشتم….

– خانم کوچولو، آدامسات چند؟

– خانم مهندس مگه مخوای چی بخری اینهمه پول بهم میدی؟

– خوب همه آدامسات یکجا بده!

– خانم مهندس! همه آدامسام مخوای چیکار؟ میدونی اگر آدامس خور باشی روزی چهار تا بسته هم بخوری، میشه چهل روز!

– نه خانومی، مخوام یک بیزینس عالی راه بندازم، تخفیف بده ما هم کاسب شیم.

– بیسانیس چیه؟

– آخی، تجارت، معامله!!! مخوام آدامساتو ببرم، دوبرابر قیمت به بچه های محله امون بفروشم…

– خانم مهندس، مخوای اینجوری خجالت نکشم مخوای بهم کمک کنی؟

خانم مهندس به خدا من گدا نیستم.

این مادربزرگمه بی بی زهرا، دستفروشه کار فرهنگی میکنه!

مادرم زن بد نیست، اون الان پیش خداست و منو نگاه میکنه!!

پدرم هم معتاد نیس، تنها یک کارگر ساده اس که یکساله حقوقش نمیدن!!!

داداشمم ایرونیه، الان عربستان کار میکنه ، اما خوب اونم زن و بچه داره….!!!!!

منم واسه ثبت نام توی غیرانتفاعی و کلاس زبان بینانس، بینانیس… می کنم

 

بغض گلوم را گرفت،

تمام تلاشم کردم، غرورش نشکنم

– خانومی، قشنگم، من کی اینا را گفتم؟ من فقط مخوام سود کنم، منم دانشگاه آزادی هستم میدونی خرجش بالاس؟

شاهزاده کوچولو نگاه عمیقی بهم کرد

سکوت کرد و چند دقیقه به فکر فرو رفت….

– خانم مهندس اگر واقعا مخوان بیسیناس کنی.

باید یری خیابون بغلی، یک عمده فروشی هست، منم اونجا آدامس میخرم.

نصف قیمت میگری.

بگو لیلا منو فرستاده، اون وقت نسیه هم قبول میکنه.

سود کردی پولش بده، نکردی هم غمت نباشه، باعمده فروشی آقا سیروس، حساب وکتاب دارم….

اینجوری بیزینانس کنی،پول زیادتری دستت میاد، پول دانشگاهتم کم کم جور میشه، نگران نباش من یادت میدم…

.

.

.

گوشه پیاده رو با صدای بلند گریه کردم….

چی بهش میگفتم…

فقط بغلش کردم

بوسیدمش

.

.

.

 

نویسنده: محمدحسین تقوایی زحمتکش

ارسال نظر