داستانک: خدای مردی با دستهای زمخت و بخشنده

محمد حسین تقوایی زحمتکش:”« ببخشید، نگاه کنید چند توی کارتمونه؟ » به سمت عابر بانک رفتم، چک کردم ، رو به زن جوان گفتم: «انگار موجودی نداره؟ حتی صدتومان! »

مرد آن سوتر بود، روبه زن گفت: « دیدی دروغ نمگم پا حسابم نریخته، جور میشه!» زن آهی کشید و گفت: «یه پنجاه هزارتومان بود چی میشد؟» مرد مصمم جواب داد: « جور میشه»، زن آهی کشید گفت: «از کجا؟» بعد با چادرش صورتش را پوشاند و رفت، مرد هم کنار موتورسکلیت در فکر فرو رفت.

با حرف مرد و زن بهم ریختم، انگار عابر بانک خراب بود، نمیشد، آخرماه و قرارداد کارگران، پرداخت بیمه و حالا قبض مالیات شرکت کلافه ام کرده بود، باید برایشان کاری می کردم، تراول داخل جیبم را برداشتم ، اما نگاهم به دستان زمخت و زخمی مرد افتاد، پشیمان شدم هرگز کمکم را قبول نمی کرد،فکری به ذهنم خطور کرد، اینبار با تمرکز قبض را پرداخت کردم، به سمت موتور سیکلت مرد رفتم، کاغذهایم بر روی زمین ریخت، خیلی کلافه کاغذها را جمع کردم به سمت خودرو رفتم، در آینه نگاه کردم مرد با دستها زمخت با تراول به سمتم می دوید، اما از آنجا دور شدم.

به سمت رستوران رفتم تا برای پرسنل شرکت ناهار بگیرم، با آنکه دیگر پولی نداشتم اما خیالی نبود پیش صاحب رستوران حساب دفتری داشتم، دلشاد بودم که کاری کردم،اما خوشحالیم طولی نکشید، کنار رستوران وقتی کاغذهایم را مرتب کردم، خشکم زد، رسید پرداخت مالیات میان کاغذهایم نبود انگار در کنار بانک جا گذاشته بودم. ناهار را گرفتم، نیم ساعتی گذشته بود به طور حتم آن مرد وزن از آنجا رفته بودند به سمت بانک برگشتم.

نزدیک بانک پارک کردم، چشمم به قبض مالیات افتاد که کف خودرو افتاده بود، نفس عمیقی کشیدم، خواستم راه بیافتم اما کسی به شیشه می کوبید، آن مرد با دستان زمخت بود، پیاده شدم.

بی مقدمه گفت: «مدارکتتون که ریخت یه تراول جا موند. »

خواستم انکار کنم، ادامه داد: «دیدم بچه اینجاها نیسی، دیه نمی بینمت دادم حاجی رضا! »

پرسیدم: «حاجی رضا ؟ »

مرد با تردید گفت: « پول گم شده که صاحبش نشه پیدا کنی باس صدقه داد، تازه فردا کجا معلوم زنده باشم، گردنم بود، دادم حاجی رضا»

به لکنت افتاده بودم، با تردید باز پرسیدم «حاجی رضا؟»

مرد با دستهای زمخت گفت: «یه زمونی برا خودش بزرگی بوده، از وقتی ثروتشو بین بچه هاش که تقسیم کرد ولش کردن، الان فقیره، محله ای ها آخر هر ماه نوبتی پنجاه تومان بهش میدن، این ماه نوبت همسایه امون بود اما نداشت به حاج رضا کمک کنه، منم که دیدی پولی نداشتم، اما تراولت سبب خیر شد، دادم حاجی رضا»

زبانم لال شده بود، با تردید پرسیدم: «صدقه دادی؟»

مرد با دستهای زمخت با تردیدپرسید: «راضی نیسی؟ غمی نیس، جوشکارم، الانو پول ندارم اما شماره ات بده دو هفته دیه پول دستم اومد پس میدم. »

گفتم« نه!!! نه! پس خودت چی؟»

نگاهش به زمین دوخت و با شرم گفت: «من کارگرم، صدقه بهم تعلق نمی گیره! »

می ترسیدم با سوالم اونو ناراحت کنم ، خواستم حرفم را درست کنم، دل به دریا زدم و گفتم «نه نه، برام سوال پیش اومد، الان که میگی تا دو هفته دیه پولی نداری چیکار میکنی؟»

مرد با دستان زمخت گفت: «ما حساب دفتری داریم. »

با لکنت پرسیدم: «حساب دفتری؟»

مکثی کرد و ادامه داد: « حساب دفتریم پیش خداست. »

به لکنت افتاده بودم و گیج شده بودم،پرسیدم: «خدا؟»

با دلخوری جواب داد: «خدادیه، یعنی نیست؟ برا ما که هست، تا حالا هرگز، منو و خانواده م فراموش نکرده وایمان دارم تا آخر عمرم دستمونو میگیره. »

مات ومبهوت بودم ، لبخند تلخی زد و گفت: «خودت دیدی امروز خدام حاجی رضا را تنها نذاشت. »

بعد هم در حالیکه با موتورسکلیتش آرام حرکت می کرد، گفت: «مگه امروز دست خدای منو را ندیدی؟ و رفت. »

اشک امانم را بردیده بود ، با خدای مردی با دستهای زخمت بخشنده زمزمه کردم، خدایا اینکه واسه بعضی ها نیستی واسه بعضی ها هستی کاری ندارم، برای این مرد که هستی! خدایا چرا این مرد که اینهمه دوستت داره اینقدر بهش سخت میگذره!…

ارسال نظر