داستان کوتاه : بیزینس با دختر آدامس فروش - محمد حسین تقوایی زحمتکش
ادامه مطلب را باهم مرور کنیم...

داستانک : بیزینس با دختر آدامس فروش

دخترک به مرد اصرار می کرد: – آقا دویست تومان که دارین،دو تا آدامس شیک بخرین، بچه هاتون خوشحال میشن، ببنید مهر استاندارد داره! مرد، بی توجه به حرفهای دختر آدامس فروش، همچنان در کنار بی بی زهرا، کتابها  را ورق می زد… مرد استاد دانشگاه بود، این را بی بی زهرا بعدها گفت، اصرار […]

داستان کوتاه، داستانک خدای مردی با دستهای زمخت و بخشنده محمد حسین تقوایی زحمتکش
ادامه مطلب را باهم مرور کنیم...

داستانک: خدای مردی با دستهای زمخت و بخشنده

محمد حسین تقوایی زحمتکش:”« ببخشید، نگاه کنید چند توی کارتمونه؟ » به سمت عابر بانک رفتم، چک کردم ، رو به زن جوان گفتم: «انگار موجودی نداره؟ حتی صدتومان! » مرد آن سوتر بود، روبه زن گفت: « دیدی دروغ نمگم پا حسابم نریخته، جور میشه!» زن آهی کشید و گفت: «یه پنجاه هزارتومان بود […]